نظرتون در مورد آخر سريال ميوه ممنوعه چيه؟ خوب تموم شد يا سَمبَل شد؟ از نظر من براي يک سريال يکماه و سرعت کاري که بايد داشته باشه پروژه خوب جمع و جور شد و رضايت من يکي رو بدست آورد.
صحبتهاي تلفني بعد اتمام سريال بين من و اميد.
1-اميد: بيچاره فقط سر فرزاد بي کلاه موند.
من: نه بابا اونم بعدا با هستي ازدواج ميکنه.
- نه فکر نمي کنم مگه نديدي گفت من ديگه به ازدواج با شما فکرنمي کنم!
- تو ديگه چقد ساده ايي مامردا از اين زر هاي مفت زياد ميزنیم
(با عرض معذرت از کليه آقايان خواننده اين مطلب)
2- من: ديدي حاجي با اعتکافش و دعا خوندناش تونست هستي رو برگردونه.
- اره
- تو چرا از اين دعاهاي خالصانه واسه من نمي کني؟ اين همه تو مکه و عربستان دعام کردي هيچي به هيچي.
- لامسب از بس قرتي ... از هيچ جهت راه نميده واسه اثر کردن.
-
پاینده باشید
خشایار - اشکان - آرش
نادر شاه افشار : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند .
XXXX
نادر شاه افشار : سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .
XXXX
نادر شاه افشار : تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری ابدی برای کشورم کسب کنم .
XXXX
نادر شاه افشار : باید راهی جست در تاریکی شبهای عصیان زده سرزمینم همیشه به دنبال نوری بودم نوری برای رهایی سرزمینم از چنگال اجنبیان ، چه بلای دهشتناکی است که ببینی همه جان و مال و ناموست در اختیار اجنبی قرار گرفته و دستانت بسته است نمی توانی کاری کنی اما همه وجودت برای رهایی در تکاپوست تو می توانی این تنها نیروی است که از اعماق و جودت فریاد می زند تو می توانی جراحت ها را التیام بخشی و اینگونه بود که پا بر رکاب اسب نهادم به امید سرفرازی ملتی بزرگ .
XXXX
نادر شاه افشار : از دشمن بزرگ نباید ترسید اما باید از صوفی منشی جوانان واهمه داشت . جوانی که از آرمانهای بزرگ فاصله گرفت نه تنها کمک جامعه نیست بلکه باری به دوش هموطنانش است.
XXXX
نادر شاه افشار : اگر جانبازی جوانان ایران نباشد نیروی دهها نادر هم به جای نخواهد رسید .
XXXX
نادر شاه افشار : خردمندان و دانشمندان سرزمینم ، آزادی اراضی کشور با سپاه من و تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .
XXXX
نادر شاه افشار : وقتی پا در رکاب اسب می نهی بر بال تاریخ سوار شده ای شمشیر و عمل تو ماندگار می شود چون هزاران فرزند به دنیا نیامده این سرزمین آزادی اشان را از بازوان و اندیشه ما می خواهند . پس با عمل خود می آموزانیم که پدرانشان نسبت به آینده آنان بی تفاوت نبوده اند .و آنان خواهند آموخت آزادی اشان را به هیچ قیمت و بهایی نفروشند .
XXXX
نادر شاه افشار : هر سربازی که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند ...
XXXX
نادر شاه افشار : شاهنامه فردوسی خردمند ، راهنمای من در طول زندگی بوده است .
XXXX
نادر شاه افشار : فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .
XXXX
نادر شاه افشار : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .
XXXX
نادر شاه افشار : هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است .
XXXX
نادر شاه افشار : لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم .
XXXX
نادر شاه افشار : برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .
XXXX
نادر شاه افشار : گاهی سکوتم ، دشمن را فرسنگها از مرزهای خودش نیز به عقب می نشاند .
XXXX
نادر شاه افشار :کیست که نداند مردان بزرگ از درون کاخهای فرو ریخته به قصد انتقام بیرون می آیند انتقام از خراب کننده و ندای از درونم می گفت برخیز ایران تو را فراخوانده است و برخواستم .
امیدوارم از خواندن این نوشته ها لذت کامل ایرانی بودن را چشیده باشید
اولین اشتباه که من زیادشنیدم این است که خیلی از افراد می پندارند که "پارس" یا "پارسی" لقبی بوده که عربها برای تمسخر(پارس سگ) به ایرانیان داده اند و در اصل این کلمه پرشیا است باید بگویم که اینگونه نیست و کلمه ی پارس یک واژه ی ایرانی است و همانگونه که همه میدانند عربها آوای "پ" را ندارندپس این نظریه به کلی رد میشود و شایان ذکر است که عریها به ایرانیها "عجم" میگفتند که به معنای لال و کودن است. در مورد کلمه ی پرشیا هم ریشه ی یونانی دارد که پرسیس نام دارد که نام یکی از خدایان یونانی است و انها برای اینکه خودشان را به ایرانیان بچسبانند میگویند پارسها((ایرانیها)) از نسل پرسیس هستند
واژه ی "تازی" که ایرانیان به عربها میگفتند به هیچ وجه منظور اشاره به نوعی سگ نیست بلکه به معنای "برهنه" است که بخاطر پوشش عربها بوده . همانگونه که در کتیبه های داریوش بزرگ نمایان است اگر نماینده ی عربها را ببینید که برای داریوش پیشکش آورده است لباسی به صورت رو انداز بر تن دارد که فقط نصف تن را میپوشاند
خونه يکي از بچه هاي دانشگاه دعوت بودم ... دست برقضا اصلن اونروز حالم بجا نبود، اولش يک کم قِرم قِرم کردم که نميام ولي رامک گفت صبح آماده باش خودم ميام دنبالت که از پارکينگ سوار اسانسور شي و مجبور نباشي چند تا پله دم در رو بياي بالا، گفتم نه بابا خودم ميام تو ناهار مهمون داري حالا پاشي کلي راه بياي دنبال من! رسيدم نزديک خونه تون بهت زنگ ميزنم که در پارکينگ رو باز کني از اون طرف بيام بالا.
هرجوري بود به سختي بالاخره رسيدم خونه رامک ... از بدو نشستن احساس کردم لرز کردم و يه جورايي عضلات بدنم داره خشک ميشه، رامک رفت برام ژاکت آورد پوشيدم و دوتا استامينوفن هم با همديگه خوردم که اگه سرماخوردگيه جلوش رو بگيرم ، نشسته بودم رو نزديکترين مبلي که به توالت نزديک بود بقيه هم به تبعيت از من خودشون رو جا داده بودند رو صندلي هاي اطراف ... رامک گفت پاشيد بريم بشينيم تو پذيرايي، گفتم من که جام خوبه نزديک توالتم شماها بريد منم يواش يواش ميام... موقع ناهار حتي نمي تونستم يک قدم بيشتر بردارم و پشت ميز بشينم هر لحظه که مي گذشت حالم بدتر ميشد، نمي دونم اونروز چه بالايي سرم اومده بود که تبديل به يک تيکه سنگ بدون هيچ تحرکي شده بودم ... احتياج داشتم برم توالت ولي با وجوديکه بچه ها کمک کردن و زير بغلم رو گرفتن زانوم خم نمي شد که چند قدم برم جلوتر... مستاصل مونده بودم اضطراب تموم جونم رو گرفته بود که نکنه يه وقت نتونم جلوي خودم رو بگيرم و رو مبل رامک خرابکاري بشه!
چاره ايي نبود بايد مشکل رو مي گفتم. رامک رو صدا کردم و گفتم شديدا احتياج دارم برم دستشويي ولي نمي تونم قدم از قدم بر دارم گفت خيلي خوب اصلن خودت رو نگران نکن مي شيونيمت رو صندلي مي بريمت توالت گفتم نه کمرتون درد ميگيره! گفت تو نگران اون نباش يه نفر که نيستيم همه با هم کمک مي کنيم... رامک فرشهاي رو زمين رو جمع کرد و مبلها رو جابجا کرد که راه باز شه بعد منو با صندلي هل دادن بردن تا دم در توالت ... داشتم از خجالت مي مردم مرتب معذرت خواهي مي کردم که تمام دکور خونه اش رو زدم بهم ... وقتي دم در دستشويي رسيدم حتي نمي تونستم پاشم برم بشينم رو توالت! وضعيتي بود، يه چي مي گم يه چي مي خوني ... يکي از بچه ها خم شد با دست زانوم رو شکوند که شايد چند قدم تا توالت رو بتونم برم ولي حتي اونم افاقه نکرد نمي تونستم حتي شلوار رو بکشم پايين!!!! تمام کارها رو بچه ها انجام دادن داشتم از خجالت آب مي شدم... بچه ها وقتي خجالت من و ديدن واسه اينکه بخندوننم و جو سنگين رو عوض کنن گفتن همچين قيافه ميگيره انگار فقط خودش فلان و بيسار داره و ما نديد بديديم.
بعدش که رامک باهام حرف زد پرسيد براي چي گريه کردي؟
- داشتم از خجالت مي مردم که شماها اومدين توي توالت و ...
- اصلن نمي تونم حرفت رو بپذيرم، بگي ديگه بريدم يا خسته شدم ازت مي پذيرم چون هرکدوم از ما حق داريم تو يک مقطعي از زندگيمون بناليم و ادعا کنيم که ديگه بريدم ولي اينکه خجالت بکشي که دوستات کمکت کردن سر توالت بشيني رو نمي پذيرم يا اينکه دکور خونه من بهم خورده رو اصلن... مطمئن باش هيچکدوم از ما مجبور نيستيم تو رو دعوت کنيم و خودمون رو به زعم تو توي دردسر بندازيم پس وقتي مي خوايم که باشي بخاطر اينه که لذت مي بريم از مصاحبتت و بودنت و همه مشکلات پيش اومده برات و رفع اون رو به جون مي خريم.
روز خيلي سختي برام بود ولي درسهاي بزرگي گرفتم ... تموم مدت رو مبل با يک پتو روم دراز کشيده بودم
پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
يك لبخند زندگي مرا نجات داد
بله لبخند بدون برنامه ريزي بدون حسابگري لبخندي طبيعي زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم . زير همه اين لايه ها من حقيقي وارزشمند نهفته است. من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."
داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با هم وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.
Name: Inconsolable 
Format: Wmv (Zipped File)
Size:19 Mb
تصویری که مشاهده خواهید کرد دو دلفین کاملا شبیه هم را در حال جهش از آب نشان می دهد. تحقیقات نشان داده است که افرادی که دارای فکری آرام هستند این دو دلفین را کاملا شبیه هم می بینند در حالی که افراد دارای استرس تفاوتهایی جزیی را مشاهده خواهند کرد. این تصویر که با استفاده از جدیدترین تکنولوژی گرافیک ساخته شده روانشناسان را برای تشخیص میزان استرس بیماران کمک خواهد کرد.
تصویر را در پایین صفحه به دقت ببینید و نظر خود را در این زمینه اعلام کنید.

حال کردی نظر یادت نره
درجزيره ای زيبا تمام حواس زندگی می کردند . شادی ، غم ، غرور ، عشق و ...
روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.
همه ساکنین جزیره قایقهایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.
اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.
وقتی جزیره به زیر آب فرومی رفت عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک
می کرد کمک خواست و به او گفت: "آیا می توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه من مقدار زیادی طلا و نقره داخل قایقم دارم و دیگر جایی برای تو وجود
ندارد.
پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود کمک خواست.
غرور گفت: "نه نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خیس و کثیف شده و قایق
زیبای مرا کثیف خواهی کرد.
غم در نزدیکی عشق بود.
پس عشق به او گفت: "اجازه بده تا من با تو بیایم!
غم با صدای حزن آلود گفت: "آه عشق من خیلی ناراحت هستم.احتیاج دارم تا تنها باشم.
عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید.
آب هر لحظه بالا و بالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی
سالخورده گفت: "بیا عشق تو را خواهم برد.
عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد و سریع خود
را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد کسی که جانش
را نجات داده بود چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد علم که مشغول حل مسئله ای روی شن های ساحل بود رفت و از او پرسید:
"آن پیر مرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب پرسید: "زمان؟ چرا او به من کمک کرد؟"
علم لبخند خردمندانه ای زد و گفت:
"زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است.... "
برای نخستين بار بنای يادبود فرمان کورش در يک پارک عمومی برپا شد
• بزرگداشت کورش برای آن نيست که او شاهنشاه يا کشورگشا و يا بنيانگذار نخستين امپراطوری تاريخ بود. کورش را از آن به دير مغان و کليسا و کنشت عزيز ميدارند که آتش آزادگی و آزادی خواهی برای همگان را همواره در دل و جان خود زنده نگاه ميداشت
دکتر بديع بديع الزمانی
انديشه برپائی بنای يادبود کورش بزرگ از ديرزمان در سر بسياری از ايرانيان و حتی غير ايرانيان در سراسر گيتی بوده است. آگاهيم که برخی برآنند که پيکره ای از اين ابرانسان را به بزرگی پيکره فرشته آزادی امريکا در بندر حيفا در کشور ايسرائل برپا سازند.
بزرگداشت کورش برای آن نيست که او شاهنشاه يا کشورگشا و يا بنيانگذار نخستين امپراطوری تاريخ بود. کورش را از آن به دير مغان و کليسا و کنشت عزيز ميدارند که آتش آزادگی و آزادی خواهی برای همگان را همواره در دل و جان خود زنده نگاه ميداشت. هرودوت، تاريخ نويس يوناني، از فراتر از دوهزاروپانصد سال پيش گزارش ميدهد که کورش شاهنشاهی دادگستر بود که با مردم سرزمينهای زير فرمان خود با احترام رفتار ميکرد، که فرهنگ و آداب و رسوم آنان را ارج می نهاد، که باورها، آئين ها و دينهای گوناگون آنها را محترم ميداشت و هيچگاه نميکوشيد زبان، دين وآئين و فرهنگ خود را بر آنان تحميل کند. به مردم و خواسته های آنان گوش فرا ميداد و چنانچه پيشنهاد سازنده ای ارائه ميدادند، آنان را می ستود. هرودوت می افزايد: "مردم سراسر شاهنشاهی ايران کورش را " پدر" می ناميدند.
کورش در نخستين روز پيروزی بر پادشاه ستمگر بابل، اعلام صلح نمود، مردم اقوام و تيره های گوناگون از جمله پيروان آئين يهود را آزاد ساخت، دارائی های آنانرا بديشان بازگرداند، اجازه داد هر دسته نيايشگاه خود را داشته باشد، و يوغ شرم آور بردگی را از گردن شمار زيادی از مردم دربند برداشت. دنيای آن زمان در پاسخ اينهمه آزادگی و آزادی خواهی و انسانيت کورش، کارهای وی را تا بدانجا ارج نهاد که نامش شانزده بار در تورات به نيکی برده شد وکورش "دست راست خداوند" نام گرفت.
ياد آوری و آموختن و آموزاندن انديشه های کورش بزرگ مبنی بر آزادگي، برابری حقوق، مهرباني، تحمل و احترام به دين و آئين و عقايد و فرهنگ ديگران ديرزمانی در دل بسياری از ايرانيان شهر سن ديه گو نيز جای داشت. پس از ساخته شدن خانه ايران در بلبوآ پارک که بزرگترين پارک و گردشگاه جنوب کليفرنيا بشمار ميرود، هموندان خانه ايران و ديگر ايران دوستان شهر همگی برآن شدند تا نمونه فرمان کورش را (که اصل آن در موزه بريتانيا نگاهداری ميشود) در جلوی خانه ايران در برابرديد همگان قرار دهند.
همکاری آغاز گشت و هر کسی گوشه ای از بار اين مهم را بر دوش گرفت: هموندان خانه ايران که در اينکار پيشگام بودند، کوشش خستگی ناپذيری را به سرکردگی آقايان مهندس عظيمي، رئيس پيشين، و محمود صنعتي، رئيس کنونی خانه، آغاز کردند. نيک مرد ثروتمندی که هميشه کوشيده است نيکوکاريهايش گمنام بماند، هزينه چند ده هزار دلاری کار را پرداخت. آقای مارودين ابراهيم زاده، هنرمند برجسته و والای پيکره ساز که از هم ميهنان گرانقدر آشوری نژاد ميباشد، با جان و دل ساختن نمونه فرمان را بدون هيچگونه دستمزد داوطلب شد. از سوی ديگر تلاش سياسی برای گرفتن پروانه را تنی چند به رهبری آقای کورش هنگ آفرين دنبال کردند.
سال پيش، بنا به درخواست نويسنده اين سطور، شهردار و اعضاء انجمن شهر سن ديه گو در يک نشست رسمی بار ديگر نوروز را رسما روز دوستی ايرانيان و امريکائيان نامگذاری کردند. در مراسم دريافت فرمان کتبی مربوطه از شهردار، نمونه ای از فرمان کورش که از سنگ منطقه آرامگاه وی در پارس ساخته شده و بر روی يک پلاک نفيس همراه با ترجمه انگليسی فرمان نصب شده بود، به نمايندگی از ايرانيان و به نشانه سپاس، به شهردار و مردم شهر اهداء شد. در سخنرانی متقابل، ضمن ابراز قدرشناسي، بار ديگر و بطور رسمی از مقامات نامبرده درخواست نمودم که از کار ايجاد بنای يادبود کورش بزرگ در پارک بزرگ شهر و صدور پروانه مورد نياز پشتيبانی کنند. اين نکته همواره در ديدارهای جداگانه با مقامات مزبور نيز هر بار به آنها گوشزد و يادآوری ميشد. سازمانهای فرهنگی و اجتماعی ديگر هم هرکدام به گونه ای از اين کار افتخارآفرين پشتيبانی نمودند.
سرانجام روز سرافرازی فرا رسيد و شهردار امريکائی شهر ما با افتخار از بنای کورش پرده برداری کرد و بدينگونه نمونه استوانه ای شکل فرمان کورش به بزرگی بيست و يک اينچ يا نيم متر همراه با برداشتی از متن فرمان به زبان انگليسی بر روی تخته سنگ خارای صيقل شده ای بسيار زيبا برای هميشه برای ديدن ميليونها نفری که هر سال به اين پارک زيبا می آيند، جلوه گر شد. آنچه موجب افزايش شادی بيش از يک هزار ايرانی حاظر شد اين بود که شهردار و اعضاء انجمن شهر طی فرمانی ، اين روز را "روز کورش بزرگ" ناميدند.
اميد آنکه سازمانها و گروه های فرهنگی و ايرانيان آزاده و پشتيبان حقوق بشر در شهرهای گوناگون در سراسر گيتی کار پيشگامانه سن ديه گو را دنبال کنند و روزی فرا رسد که پيام انسان دوستانه کوروش در پارکها و دانشگاهها و مراکز پر رفت و آمد گوشه و کنار دنيا يادآور تحمل و احترام انسانها به يکديگر و مايه سرافرازی ايرانيان گردد. نکته جالب توجه اينستکه معمولا قالب چنين آثار هنری فقط برای يک بار مورد استفاده قرار ميگيرد، اما هنرمند گرامی مارودين ابراهيم زاده موافقت نموده قالب اين اثر را برای تسهيل کار افراد و سازمانهائی که تمايل به برپائی بنای يادبود کورش بزرگ در هر نقطه دنيا دارند را آماده نگاه دارد. وسيله ارتباطی در اين مورد پست الکترونيکی ( ای ميل) زير ميباشد:
قبيله هاي پارسي حوالي آغاز هزاره اول پيش ازميلاد، استقرار تدريجي خود درنواحيِ منطبق بر استان كنوني فارس را آغاز كردند· اين نام، معرّب شكل كهن آن، پارسَ است كه خود، اطلاق مشترك مردم و سرزمين پارس ها و نيز پايتخت آنان، پرسه پُليس بود· نام «پرشيا» نيز از پرسيس، گويش يوناني پارسَ برآمده است· نام امروزي و رسمي كشور، نخستين بار به صورت آرين در كتاب «اِراتوس تِنِس»، نويسنده يوناني سده سوم پ·م· ثبت شده است· خود نام «ايران» برگرفته ازعبارت ايراني كهنِ آريانام دهيونام به معني «سرزمين آرياها» بوده، و از اين رو به كشور اطلاق شده است كه پارسيان ومادهاي ساكن درفلات ايران، خود را «آريايي» مي خواندند»· (كتاب حاضر، ص17) اين سر آغاز كتابي است كه پيش رو داريد· دندامايف در ورود به موضوع هخامنشيان وپارس ها، پس ازلااقل يكصد سال تلاش براي شناخت هخامنشيان، هنوز هم جز همان اوهام برگرفته از اوستا و تصورات مهار نشدني خاور شناسان ديرين و نوين مطلبي براي گفتن ندارد، اشاراتي كه تماماً و به كلي از تكيه گاه اسنادي محروم است· خواننده كاملاً حق دارد كه پس از خواندن اين پاراگراف آغازين، كتاب را با دل زدگي كنار گذارد و به همان افسانه هاي پيشين درباره هخامنشيان بسنده كند· با اين همه، از آن كه دندامايف، در دهه آخر قرن بيستم، كوشيده است تا ازتعبيرات ديرين درباره هخامنشيان اندكي فاصله بگيرد و توضيحات و توجيهات تازه اي براي ابهامات ناگشودني تاريخ هخامنشيان عرضه كند؛ كتاب مستمسكي براي عرضه مي يابد· گرچه توسل دندامايف به خرد نوين، در كتاب حاضر، از سطح به عمق نمي رود، ولي همين اندازه ترديد كه دندامايف در صحت برخي از مسلّمات پيشين هخامنشيان نشان مي دهد، براي ما نيز موجب و منطقي براي انتشار اين كتاب فراهم آورد و از آن كه بر شناخت قبيله كورش چشم اندازهاي قانع كننده ي تازه تري گشوده شده است، گمان ما بر اين است كه اين آخرين بياني است كه از تعارف هاي پيشين درباره هخامنشيان به وسيله ي اين انتشارات عرضه مي شود· «پيامبران يهود با پيش گويي سرنگونيِ زودرسِ بابل و بازگشت يهوديان به سرزمين اصلي، هموطنان اسير خود را همواره اميدوار نگاه مي داشتند· ارمياي پيامبر در آغاز سده ي ششم پ· م· پيش گويي كرده بود كه گروه كثيري از «مادها» به همراه مردم اورارتو (آرارات)، مانايي ها (مِني) و اسكيت ها (اشكناز)، انتقام يهوه را گرفته، بابل را نابود خواهند كرد· ارميا با وجد ندا مي دهد : «نيزه ها را تيز كنيد و سپرها را برگيريد· خداوند روح شاهان ماد را برانگيخته است، زيرا هدف او نابودي بابل است…»· (كتاب حاضر، ص 92) درست همين نقل دندامايف از تورات پرده از تاريخ نويسي هدايت شده درباره هخامنشيان برمي دارد و به كمال معلوم مي كند كه اين تاريخ نويسي قصد اختفاي چه چيز را دارد؛ زيرا كتاب ارمياي نبي در موضوع حمله به بابل هيچ كلامي درباره «روح مادها» و يا خود «مادها» ندارد· تورات از مهاجمين بر بابل با عنوان اقوام شمالي ياد مي كند و آدرس آن ها را حوالي آرارات و درياي سياه مي آورد· دندامايف اسامي مستقيم تورات درباره محل قوم مهاجم بر بابل : آراراتي ها، مندي ها و اشكنازي ها را به پرانتزها منتقل، و براي انحراف خواننده، نام هايي را از خود جايگزين كرده است· همين نشانه ها سعي دندامايف و همآوازان با او درباره ي انحراف درتاريخ شرق ميانه را آشكارمي كند· دندامايف همچنين درباره زمان پيش گويي ارميا هم نادرستي مي كند، زيرا در «آغاز سده ي ششم» پيش از ميلاد هنوز بخت النصر اورشليم را تصرف نكرده بود كه ارميا درباره فروريزي بابل و بازگشت اسيران يهود چيزي را پيش گويي كند!
حجم=803 Kb
Ennio Morricone Music Download
اگه خوشتون بیاد و نظر ندین خیلی نامردی کردین

کیفیت 128 MP3
کیفیت OGG
نظر یادتون نره

فرمت Mp3 / کیفیت 96Kbs
Babak Tighe - Sok Sok



